برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی

نمی دونم چرا دلم عجیب فیلم "Me before You" رو خواست. می خوام برای چندمین بار ببینمش. شاید یه کم اشک بریزم و دلم سبک تر بشه!
+بازم حرف زدن باهات حالمو بهتر کرد. ممنونم "رفیق" بامرام! ![]()
برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی
چه حسی شیرین تر از این که حضورش رو همیشه احساس کنی، حتی وقتی کنارت نیست و ازت دوره... خدایا! شکرت...
برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی
خیلی حرف دارم اما دیگه اینجا نمی نویسم. باید اعتراف کنم حضور کسی این چند روز منو به شدت ترغیب و تشویق به نوشتن می کرد چون فکر می کردم با اشتیاق میاد و می خونه. اما امروز مطمئن شدم اشتباه می کردم. بود
برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی
برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی
برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی
برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی
در تو
صيادی ست با آب و دانه
و هــزار چاقوی تيــز
و در مــن
حمــاقتی گنجشک وار
کــه آســوده می کِشــانَدَم
بر بامِ تو...
+امروز باید برم دیدن مادربزرگم چون روز مادر نبودم و نتونستم برم. ولی انقدر سر درد و بدن درد دارم، نمی تونم بلند شم از جام. پسرا (برادرم و خواهرزاده م) هم خوابن و باوجود سر و صدای خانوم "ح" که داره آشپزخونه رو تمیز می کنه، حتی لای چشماشون باز نشده. بر عکس من که با کوچکترین صدایی از خواب می پرم. واقعا که خواب سنگین هم موهبتی ست!
برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی
معتاد شده ام
به عاشقانه نوشتنت؛
به شاعرانه خواندنت؛
به خواستنت از پسِ تمامِ کلمات؛
از نهایتِ همین فاصله ی لعنتی
که با وهم و خیال هم پُر نمی شود...
معتاد شده ام
به اینکه در انبوهِ بی وسعتِ واژه ها،
تو را جستجو کنم...
عطرت را حس کنم...
دستانت را لمس
و چشمانت را...
راستی
گفتی چشمانت
همرنگِ کدام یک از مداد رنگی های کودکی ام بود...؟!
"غزل"
+باید بیشتر با تنهایی م رفاقت کنم...
++"کافه چی" کجایی؟؟؟!!!
برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی
زنده یاد استاد "حمید مصدق"
+شب بخیر...
برچسب:
نویسنده: هلیا یوسفی